پست اول رمان نیوشا

 

از لابلای مجسمه های جلو روم به آدم هایی که تو مغازه میومدن و میرفتن چشم دوختم . سر مجسمه اسب جلو روم بود . از یک طرف عصبیم میکرد که خوب همه جا رو نمیبینم ولی از یه طرف دیگه خوشحال بودم . اینجا خوب مخفی شده بودمو تو چشم نبودم. اینجوری می تونستم ساعت ها از همین جا بدون مزاحمت به آدم هایی که میان و میرن چشم بدوزم و کسی مزاحم خلوتم نشه . یه نگاهی به دور و ورم میکنم . یه مغازه کادو فروشی لوکس .قفسه روبروم عروسک های پارچه ایه . از بینشون عاشق یه عروسک باب اسفنجیم . آخی باب اسفنجی ! نماد شادی . در هر حالتی چیزی برای شاد بودن و لذت بردن از زندگی داره . با اون چشم های درشت و براقش که زندگی توش موج میزنه . با اون رنگ زرد درخشان . شادی !! کلمه ای که واسه من افسانه شده . گاهی با خودم میگم چرا قبلاً به این فکر نکردم که میشه مثل باب اسفنجی از همه چی لذت برد ؟ چر الان برای برق چشماش دلم ضعف میره ؟ حالا که همه پل های پشت سرم خراب شده ؟ حالا که دیگه لب هام باهام برای یه لبخند کوچیکم همکاری نمیکنه ؟ وای خدایا دیگه خسته شدم ! یه روزی لااقل وقتی خیلی دلم میگرفت چشم هام همکاری میکردنو می باریدن ولی حالا ؟ اشک هم باهام قهر کرده . دوباره چشم میدوزم به چشم های شاد باب اسفنجی زرد و خوشحال . ولش کن حالا که لب هام بی معرفت شدن تو ذهنم یه لبخند میزنم ولی دلم عجیب هوای گریه داره !

صدای وحشتناک شکستن چیزی ، حواصمو از بدبختی هام پرت میکنه ! نگاهمو به سمت صدا میچرخونم . اوه خدای من ! مجسمه مادمازل خورده زمین و شکسته ! شاید به یک ثانیه هم نرسیده ولی بدنش 7 یا 8 تکه شده و مریمم دستشو گذاشته روی قلبش و به تکه های شکسته مجسمه زل زده . یه پسر بی خیالم با اون ابرو های برداشته و موهای سیخ سیخیش داره بی خیال میخنده .

مریم : وای حالا چیکار کنم ؟  میبینی چیکار کردی ؟

پسر : خیلو خوب خانم ! چیزی نشده که ! فدای سرت .

مریم : چیزی نشده ؟ منو اخراج میکنن . وای خدایا چیکار کنم .

پسر کلافه دستی به سرش کشید و گفت : خیلو خب بابا خودم شکستمش خودمم پولشو میدم . ول کن دیگه . حالا انگار چی شده .

دیگه بقیه حرفاشون مهم نبود . لبخند مریم هم مهم نبود . همه چیز از دید اونا به خوبی و خوشی تموم شده بود . هیچ کس دلش به حال مادمازل بنده خدا نسوخت . به حال بانویی بلورین که بر مخدعه ای از کریستال مات تکیه داده بود و تا همین چند دقیقه پیش مغرورانه به دنیا نگاه میکرد . دوباره دلم گرفت . دوباره به اون سمت نگاه کردم. حالا مادمازل توی خاک انداز جمع شده بود و به سمت سطل زباله میرفت . به همین راحتی . وقتی بشکنی جایی جز زباله دونی نداری ! کاشکی آدم ها با دقت بیشتری نگاه میکردن . باز دلم هوای گریه کرد . کاش چشم هام همکاری میکردند . کاش گریه یادم نرفته بود .پسر با یه مجسمه بلوری دیگه که به زیبایی کادو شده بود ، رفت و با خودش مهریماه را هم برد . دختر کوچولوی نازی رو که روی هلال ماه نشسته بود . این وسط یه شماره هم به مریم داد .

خوب خدا را شکر منو ندید . هیچ از این جور آدم ها خوشم نمیاد . مخصوصاً وقتی بهم زل میزنن. نگاه ناپاک ناپاکه !

 با رفتن پسره مریم نگاهی بهم کرد و گفت : دیدی ؟ چه خر پولی بودا ! ولی خوب شمارشو گرفتم . روش کار میکنم .

بعد با خنده ادامه داد : خدا را چه دیدی ؟

خدا ! خدا ! توی ذهنم یه پزخند زدم . واقعاً دلم میخواست بهش بگم آخه دختر خوب وسط این کارای تو خدا چیکاره است ؟ پشت این لبخند شیطانی ، بین دو تا آدم خاکستری تیره که هر دوشون واسه اون یکی دام پهن کردن ! خدا !!!!

 وای خدایا . تا کی باید بکشم ! واقعاً نمیدونم در حقم محبت کردی یا ظلم ؟ گیجم. گیج ِ گیج ِ گیج ! میدونی که تا قبل اون اتفاق اصلا فقط شک و بود و شک ولی حالا ! به خودت قسم ، نمیدونم .

بوی خوش شمع معطر بلند شد . باز مریم یه شمع خوشگل آتیش زده تا جلب توجه کنه . تا بازم اونایی که می خوان کادو های خاص بخرن و به عشقشون هدیه کنن چشمشون نور رقصان شموعو بگیره و یه فروش خوب داشته باشه . داره ریز ریز زبر لب واسه خودش می خونه . چه آدم راحتی . این قسمت وجودش منو یاد باب اسفنجی میندازه . با اون همه مشکلی که داره بازم شاده . شاد و بی خیال . ولی من چی ؟ هیچ وقت راضی نبودم . هنوزم نیستم . آخه با وضع من مگه میشه راضی هم بود . تنها خوبی این مغازه اینه که هر کی میاد تو خوشحاله . اگه خوشحالم نباشه انگیزه داره . مثلاً برای آشتی .  گره زدن یه ریسمان بریده . شایدم شروع یه دام تازه ! چه میدونم هزار و یه نقش و نقشه ! میدونید اینجا مشتری هایی داریم که میان برای جنس های چشم گیر ولی ارزون . طرف مشتری دائمه . هر روز یه چیزی ! روی همشونم یه سرسویچی یا گردنبند یا .. با اسم طرف میزاره . یه روز مهسا . یه روز میترا . یه روز دنیا یه روز آیدا ... یه روز ؟ میدونی اسمشم میزارن عشق ! خنده داره . مطمئنم هیچ عشقی وجود نداره . همش مکره و فریب . همش ... وای بازم دلم هوای گریه کرده . وای خدایا چرا دیگه گریه رو ازم گرفتی ؟ دلم نمی خواد به گذشته فکر کنم . حالم از گذشته به هم می خوره . از دنیا ، از آدماش و از همه بیشتر از عشق !!!!!!!!!!

یکدفعه یه جفت چشم سیاه و درشت جلو روم سبز شد . با اون قد کوتاهش یه عروسک از توی قفسه برداشته بود هم قد خودش . پاهای دراز عروسک روی زمین کشیده میشد . از بین مشتری ها بچه ها را از همه بیشتر دوست داشتم . محبتشون خالصانه بود . اصلا نمیدونن ریا چیه ؟ یه لحظه شاد بعد با شکستن قلب کوچیکشون چشماشون میباره . بعد با یه لبخند تیکه های قلبشون به هم جوش میخوره و همه چی یادشون میره . مستانه میخندند . کاش میتونستم لبخند بزنم . اونوقت قشنگترین لبخند دنیا رو بهش هدیه میکردم . اونوقت با تمام وجودم جواب اون لبخند بی دندونو میدادم . شاید فقط وقتی بچه ها بهم نگاه میکردنو و با تعجب سر تا پامو برانداز میکردن حس بدی نداشتم . مثل الان که حس بدی ندارم . فقط نگرانم . نگران اینکه توجه بقیه رو به اینطرف جلب کنه . مخصوصا توجه اون پسرلوده و مسخره رو که فکر میکنه شوخیاش خیلی خنده داره و از وقتی اومده تو مغازه یکریز داره مزه میپرونه . البته رفتار صمیمی و خنده های ملوسانه مریم هم تو تشدید این رفتارش بی تأثیر نیست . فکر کنم اصلا نصف فروش های این مغازه به خاطر رفتار مریمه . نمیدونم چقدر حقوق میگیره . اگه میتونستم حرف بزنم حتما ازش میپرسیدم . ولی یکدفعه صدای اون بچه آوار شد روی سرم . از هرچی میترسیدم سرم اومد .

-        وااااااااااااای !!!!!!!!!!!! مامان اینو ببین !

-        آره عزیزم خیلی نازه

-        من اینو میخوام مامان

-        اینو ؟میخوای چیکار ؟

-        مامان ! مامان ! ترو خدا !

مامانه خنده ای کرد و با لحنی که خنده تو صداش موج میزد گفت: آخه میخوای چیکارش کنی ؟

پسره اومد جلو . حس میکردم وحشت تو چشمام خونه کرده . گفت : وای ! اینو ببین ! مریم جون چرا این خانم خشگله رو قایم کردی ؟

مریم لبخند لوندی زد و گفت : اِاِاِ . نیوشا را میگی ؟

پسر خنده لوده ای کرد و گفت : نیوشا ؟ هه هه هه ! پس این خانم خوشگله اسمم داره ! حالا چرا نیوشا ؟

رسما ً چندشم شد . حالم داشت از لحن زنندش به هم میخورد .

مریم اومد جلو . نگاهی با محبت بهم انداخت و گفت : چون یه گوش شنواست واسه تنهاییام . بی حرف درد دلامو گوش میده . بعد خنده ای کرد و گفت : خوب دیگه اسمش رو خودشه نیوشا !یعنی گوش شنوا !

-        خوبه خوبه ! بازار گرمی نکن . ولی همینو میخوام !

حرفش یه سطل آب یخ بود که ریخته شد روم . این دیگه از ظرفیتم به رد بود . پس این اشکای لعنتی کجان ؟ چرا نمیتونم فریاد بزنم ؟ خدا ! چرا نمیتونم فرار کنم ؟ چرا..

-        چی ؟ مامان ولی تو قرار شد بخریش واسم . مامان زود باش .

-        آخه دختر خوب اینو میخوای چیکار ؟ لوس نشو ...

دخترک با دو دور شد . پسرم که خودشو یکه تاز دید گفت : خوب مریم جون خودم . حالا این نیوشا خانم شما چند ؟

-        فروشی نیست !

-        مریم ؟ دروغ ؟ اگه فروشی نبود و اجازه داشتی نفروشیش که این پشت قایمش نمیکردی ؟

-        خوب آخه دوسش دارم . منتظرم وقتی پولام رسید خودم ورش دارم . ببین ! کیان ! این یکی رو بیخیال شو . تازه واسه خودتم که نمیخوای . میخوای کادو بدی . تازه این خیلی گرونه . حاجی گفته --- تومن .

-        مهم نیست . همینو میبرم . واسه یکی میخوام که رودرواسی دارم باهاش . میخواستم یه چیز تک باشه که تا مدت ها تو هر جمعی حرفش بشه . از این بهتر نمیشه .

یه ذره آروم شدم . منو واسه خودش نمیخواد .

-        اینو میخوای ؟

-        آره دیگه . بابایی تورو خدا ! مامان قبول نمیکنه .

-        احسان تو یه چیزی بهش بگو . همچین میگه مامان قبول نمیکنه که انگار دشمنشم .

مرد خنده ای کرد و گفت : اشکال نداره خانوم . یه المیرا که بیشتر نداریم .

بعد رو به مریم ادامه داد :  خانم حالا چند هست ؟

کیان : آقا من اول درخواست کردم . دیگه فروخته شده .

وای خدایا یعنی یوسفم وقتی میفروختنش و سر قیمتش چونه میزدن همین حسو داشته ؟ همینقدر تلخ ! همینقدر عذاب ! انقدر تلخ شدم که دیگه حرفاشونو نمیشنوم . مگه مهمه قیمتم چنده ؟ مگه مهمه کی قرار اسم صاحبو به دوش بکشه ؟ مگه مهمه ؟مگه مهمه ؟حتی مگه مهمه کی بودم و چی شدم ؟  کاش لااقل ربات بودم خودمو خاموش کنم . تا هنگ کنم . تا بتونم یه ویروس از اینترنت پیدا کنم و خودمو فرمت کنم . ولی چه سود . من نه نیوشام نه خانوم خوشگله . فقط یه مجسمه ام . یه مجسمه از مرمر سیاه!!!!!!!  


موضوعات مرتبط: رمان نیوشا

تاريخ : جمعه سی ام فروردین 1392 | 20:59 | نویسنده : سمیه طباطبایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.